* گریز *
می گریزم از تو تا که شاید این دل خسته امونش یابد
روزگاری در جاده بودم جاده ای غرق تردد جاده ای کز رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم عاقبت خود ماندم و ویرانه ی تنهایی خود هر جا که رنجیدم خندیدم ... فکر کردند درد ندارد ضربه هارا سنگین تر زدند غم نوشت: دردها که هستند این ما هستیم که به روی خودمان نمی آوریم تو کجایی سهراب... آب را گل کردند چشم هارا بستند و چه با دل کردند... صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم نوازشم کن تنهاییم واگیر ندارد من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی! حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی ماند که دیگر نربایی؟ گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد، که سری است خدایی سعدی ازت هیچ نمی دانستم و ای کاش همان طور جاهلت می ماندم فهمیدنت دلی به مانند خودت می خواست.... سنگ ..... مرامت را در رهایی فهمیدم ... تو بزرگی به مانند دریا... کاش می توانستم این دریا را در بر گیرم من گذشتم ولی نفهمیدم در گذشتنم تو به چه روز فتادی من فقط خودم را دیدم همانند تو که فقط مرا دیدی........ وای خدایا کرم و بزرگیتو شکر ولی چطوری می تونی انقدر راحت جای یکیو واسه دور و بریاش خالی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر بزرگی تو خدا دل، تنگ نوشتن است بهانه می خواهد ای دل بهانه ای داری؟ چند روزیست کور شدی کر شدی نمی بینی و نمی شنوی ای دل! بهانه ام در نوشتن دل تنگم است نه تنگ از کسی تنگ از زندگی می ترسم از چیزی که راحت شکستم می ترسم این دل را نیز خیلی راحت بشکنند نه من تحملش را ندارم می ترسم صدای شکستن ها عادتم شود بدجور می ترسم زندگی می گذرد مانند نور از شیشه چه طالب باشیم و چه نباشیم پس باید بخواهیم زندگی کنیم معنای زندگی تنها در نفس کشیدن نیست در تجربه کسب کردن است عمرمان اندازه ای نیست که بخواهیم همه چیز را تجربه کنیم بعضی مواقع پند گرفتن است که تجربه ها را می سازد عیب من در این است: می خواهم خودم تجربه کنم و می ترسم همین روزی بر بادم دهد. دلم را مرور می کنم تمام آن ازآن توست فقط نقطه ای ازآن خودم... روی آن نقطه میخ می کوبم و قاب عکس تو را می آویزم باز روز خوش دیگری را بدون تو تجربه کردم ای باغبان رفته باغت آباد و یادت گرامی و جایت خالی بهار می رسد اما زگل نشانه اش نیست دلم به گریه خونین ابر می سوزد که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست. تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است دلم دیدی که تو خوب بودی نه اون دیدی اون اونی نبودش که تو فکر میکردی ؟ حالا دیگه خوب شناختیش ! بگو که دیگه نمی بخشیش بگو که دیگه بهش فکر نمیکنی بگو اون اصلا برات مهم نیست بگو که نمی خوای باشه بگو. دلم بس کن دیگه مگه نمی بینی نیستش مگه نمیبینی رفته خودت خوب میدونی هیچی کم نذاشتی بس کن دیگه بسه. آره می دونم که سخته میدونم واسات سخته می دونم عادت کرده بودی بهش می دونم که کلی خاطره د اری ازش ولی اون دیگه نمی خوادت بس کن. چیه ؟ می خوای برگرده ؟ می خوای پشت باشه ؟ نمی تونی بدون اون زنده بمونی ؟ چته دلم م م م م م م م م م ؟! بابا اون دیگه رفته بس کن! آره اون یه فرشته از جنس خاکه ، می دونم ... خیلی سخته بخوای باشه و نباشه ، میدونم... او وحشیانه آزاد است او با شکست من قانون صادقانه ی قدرت را تایید می کند. پارسال با او زیر باران راه می رفتم امسال راه رفتن او را با دیگری زیر باران اشک هایم دیدم شاید... شاید باران پارسال اشک های نگاه دیگری بود...!
دیدنت در آن شب ، در هیاهوی باد مرا درهم شکست وجودم مانند باد سهمگین بود تو بی تفاوت گذشتی بی تفاوت خندیدی و من آن کسی بودم که در بندبند وجودم گرییدم دیدنت با آن حال بی بند و باری در وجودم چنگ می انداخت ولی تو مثل همیشه ساده گذشتی من همه ی غرورم را به پایت ریختم من بودم که شکستم و تو... با آن حال بی بند و باری فقط خندیدی خنده ات از سرشوق نبود و حالا من با آن حال بی بند و باری می خندم تو با من چه کردی؟ دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور، حرص، دروغ، خیانت ، جاه طلبی و... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و... بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند و.... بعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و نفسش بوی جهنم می داد ، حالم را بهم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را روی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند و موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی را از من بخرد می بینی؟ آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت : البته تو با این ها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . این ها ساده اند و گرسنه ، به جای هر چیزی فریب می خورند. ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خود گفتم : بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی را از شیطان برباید ، بگذار یک بار هم او فریب بخورد..... به خانه آمدم ودر کوچک جعبه را باز کردم ، اما توی آن جز غرور چیز دیگری نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق پخش شد.فریب خورده بودم ، فریب ... دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام را ه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم ، می خواستم یقه نامردش را بگیرم را بگیرم و عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم ، به میدان رسیدم ، اما شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد بلند شدم ، بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم که صدایی شنیدم ، صدای قلبم را و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم ، به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. فقط به من بگو چرا؟ مگه دوستم نداشتی من که کاری نکردم چرا تنهام گذاشتی؟ فقط به من بگو چرا ؟ چرا میای پس تو خوابم؟ هنوز باورم نمی شه که تو نیستی کنارم برای او ، ای خدای من بهترین ها را بخواه زندگی را با تمام خوشی هایش به او ارزانی کن و... غم های زندگیش را بر من روا دار من به اندازه ی چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه ی هر برق نگاهت به نگاهی نگران تو به اندازه ی تنهایی من شاد بمان یکی بود یکی نبود... اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت... اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسیو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست... اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم نمیدانم چه نیروی مجهول و مرموزی است که مرا از بروز احساسم باز میدارد ای آن که مرا از همه چیز بریده ای و به خود دوخته ای مدتی است که دیگر نگاهت آن نگاه آشنا نیست و بی آنکه بر زمین نرم وجودم جای پایی از خود بر جای گذاشته باشی ترکم کردی! آه که این تنها منم که خود به خود همیشه تو را بر صفحه ی وجود رنگ و نقش داده ام بی آنکه تو دستی بر آن کشیده باشی گفتم که شیرین منی
يه روزي دست زمونه
مارو کاشت با مهربوني
پيش هم مثل دو دونه
ما تو باغ مأوا گرفتيم
بارون اومد پا گرفتيم
دوتايي تو خاک باغچه
ريشه کرديم جا گرفتيم
غافل از رنگ گلامون
غم فرداي دلامون
توي خاک زير يه بارون
توي باغ روي زمين
گل اون شد گل سرخ
گل من زرد و غمين
گل اون گلهاي شادي
گل من گلهاي درد
اون تو گلخونه ي گرمِ
من اسير باد سرد
آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است
روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز
منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است
طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است
همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است
روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است
شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد
زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است
در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست
قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است
سهم من از گردش دور زمان شادی نبود
بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است
کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم
ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است
گفتا تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت می شوم
گفتا تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من
گفتا تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویت می روم
گفتا تو ازادی مگر؟
گفتم فراموشم مکن
گفتا تو در یادی مگر؟
گفتم خاموشم ساتها
گفتا تو فریادی مگر؟
گفتم بر بادم مده
گفتا تو بر بادی مگر؟
| Design By : Night Skin |

























